زادهء اوّلم بشد زادهء عشقم اين نفس * من ز خودم زيادهام زانكه دوبار زادهام
من به شهى رسيدهام زلف خوشش كشيدهام * جامهء شه گرفتهام گرچه چنين پيادهام
چون ز بلاد كافرى عشق مرا اسير برد * همچو روان مؤمنان صاف و لطيف و سادهام
ايضا فى المحبوبية
خوشى خوشى تو ولى من هزار چندانم * به خواب دوش كرا ديدهام نمىدانم
ز خوشدلى و طرب در جهان نمىگنجم * ولى ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدى پا به گل مرا جستى * كزين شكوفه و گل حسرت گلستانم
هميشه دامن شادى كشيدمى سوى خويش * كشد كنون كف شادى به خويش دامانم
شكرلبى لب ما را به كام شيرين كرد * كه غرقه گشت شكر اندر آب دندانم
چنان كه پيش جنونم عقول حيرانند * من از فسردگى اين عقول حيرانم
فسرده ماند يخى كان به زير سايه بماند * نديد شعشعهء آفتاب تابانم
تبسم رخ خورشيد هر يخى كه بديد * به خويش بالد و گويد كه آب حيوانم