تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1088

مساهمون:

ص١٠٨٨
زادهء اوّلم بشد زادهء عشقم اين نفس * من ز خودم زياده‌ام زانكه دوبار زاده‌ام من به شهى رسيده‌ام زلف خوشش كشيده‌ام * جامهء شه گرفته‌ام گرچه چنين پياده‌ام چون ز بلاد كافرى عشق مرا اسير برد * همچو روان مؤمنان صاف و لطيف و ساده‌ام

ايضا فى المحبوبية

خوشى خوشى تو ولى من هزار چندانم * به خواب دوش كرا ديده‌ام نمىدانم ز خوشدلى و طرب در جهان نمىگنجم * ولى ز چشم جهان همچو روح پنهانم درخت اگر نبدى پا به گل مرا جستى * كزين شكوفه و گل حسرت گلستانم هميشه دامن شادى كشيدمى سوى خويش * كشد كنون كف شادى به خويش دامانم شكرلبى لب ما را به كام شيرين كرد * كه غرقه گشت شكر اندر آب دندانم چنان كه پيش جنونم عقول حيرانند * من از فسردگى اين عقول حيرانم فسرده ماند يخى كان به زير سايه بماند * نديد شعشعهء آفتاب تابانم تبسم رخ خورشيد هر يخى كه بديد * به خويش بالد و گويد كه آب حيوانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1088 | رضا قليخان هدايت