اگرچه در چه پستم نه سربلند توام * و گر چه اشتر مستم نه در قطار توام
برآى مفخر آفاق شمس تبريزى * كه عاشق رخ پرنور شمسوار توام
ايضا فى اشراف على الخواطر و كمال الباطن و الظاهر
ما قحطيان تشنهء بسيارخوارهايم * بيچاره نيستيم كه درمان و چارهايم
در بزم چون عقار و گه رزم ذو الفقار * در شكر همچو چشمه و در صبر خارهايم
ما پادشاه پاره و رشوت نبودهايم * بل پارهدوز خرقهء دلهاى پارهايم
از ما مپوش راز كه در سينهء توايم * و ز ما مدزد دل كه نه ما دل فشارهايم
ما آب قلزميم نهان گشته زير كاه * ما آفتاب تن زده اندر ستارهايم
ما را مبين تو مست چنين بر كنار بام * داند كنار بام كه ما بىكنارهايم
مهتاب را چه ترس بود از كنار بام * پس ما چه غم خوريم كه بر مه سوارهايم
ما مهرهايم و هم جهت مهره حقهايم * هنگامهگير و دلشده و همنظارهايم
در عشق شمس مفخر تبريز روز و شب * بر چرخ ديوكش چو شهاب و شرارهايم
فى السكر و المحو و الفناء
امروز مها خويش ز بيگانه ندانيم * مستيم بدانسان كه ره خانه ندانيم
در عشق تو از عاقلهء عقل برستيم * جز حالت شوريده ز ديوانه ندانيم
در باغ بجز عكس رخ دوست نبينيم * در شاخ بجز حالت مستانه ندانيم
گفتند در اين دام بسى دانه نهانست * با دام خوشيم اى پسر از دانه ندانيم