خامش كن و شه را بين چون باز سپيدى تو * نى بلبل قوّالى ماندى چه درين قالك
و له ايضا
دل عجب دوش چه خوردهست كه من مخمورم * يا نمكدان كه ديدهست كه من در شورم
هرچه امروز بريزم شكنم تاوان نيست * هرچه امروز بگويم بكنم معذورم
بوى او هر نفسى از لب من مىآيد * تا شكايت نكند جان كه ز جانان دورم
گر گذارى لب خود بر لب من مست شوى * آزمون كن كه نه كمتر ز مى انگورم
ساقيا آب درانداز مرا تا گردن * زانكه انديشه چو زنبور بود من عورم
چون تنم را بخورد خاك لحد چون جرعه * بر سر چرخ جهد جان كه نه جسمم نورم
جان فرعون نگيرم كه جهان گنده كند * جان موسيست روان در تن همچون طورم
شمس تبريزى مشهورتر از خورشيد است * من كه همسايهء شمسم چو قمر مشهورم
فى كمال الانسانية
حكيميم و طبيبيم ز بغداد رسيديم * بسى علّتيان را كه ز غم باز خريديم
سبلهاى كهن را و غم بىسر و بن را * ز رگها و ز پيهاش به چنگال كشيديم
طبيبان فصيحيم كه شاگرد مسيحيم * بسا مرده گرفتيم و در آن روح دميديم