تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1086

مساهمون:

ص١٠٨٦
خامش كن و شه را بين چون باز سپيدى تو * نى بلبل قوّالى ماندى چه درين قالك

و له ايضا

دل عجب دوش چه خورده‌ست كه من مخمورم * يا نمكدان كه ديده‌ست كه من در شورم هرچه امروز بريزم شكنم تاوان نيست * هرچه امروز بگويم بكنم معذورم بوى او هر نفسى از لب من مىآيد * تا شكايت نكند جان كه ز جانان دورم گر گذارى لب خود بر لب من مست شوى * آزمون كن كه نه كمتر ز مى انگورم ساقيا آب درانداز مرا تا گردن * زانكه انديشه چو زنبور بود من عورم چون تنم را بخورد خاك لحد چون جرعه * بر سر چرخ جهد جان كه نه جسمم نورم جان فرعون نگيرم كه جهان گنده كند * جان موسيست روان در تن همچون طورم شمس تبريزى مشهورتر از خورشيد است * من كه همسايهء شمسم چو قمر مشهورم

فى كمال الانسانية

حكيميم و طبيبيم ز بغداد رسيديم * بسى علّتيان را كه ز غم باز خريديم سبل‌هاى كهن را و غم بىسر و بن را * ز رگها و ز پيهاش به چنگال كشيديم طبيبان فصيحيم كه شاگرد مسيحيم * بسا مرده گرفتيم و در آن روح دميديم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1086 | رضا قليخان هدايت