و من غزلياته فى المغازلات
صد بار بگفتمت نه يكبار * در خشم و ستيز پا ميفشار
بر چنگ وفا و مهربانى * گر زخمه زنى بزن به هنجار
دانى تو يقين و چون ندانى * كز زخمهء سخت بگسلد تار
مىبخش و مخسب كاين نه نيكوست * ما خفته خراب و فتنه بيدار
مىگويم و مىكنم نصيحت * من خشك دماغ و گفت تكرار
مىخندد بر نصيحت من * آن چشم خمار و يار خمّار
مىگويد چشم او به طنزم * خوش مىگويى بگو دگربار
از تو بترم اگر نيوشم * پوسيده نصيحت تو طرّار
استيزهگرست و لاابالىست * كى عشوه خورد حريف خونخوار
خامش كن و از ديش مترسان * كز باغ خداست اين سمنزار
فى الترغيب و الترهيب السالكين من مسلك الهالكين
رو رو كه نيى عاشق اى زلفك و اى خالك * اى نازك و اى خشمك پا بسته به خلخالك
با مرگ كجا پيچد آن جعدك و آن پيچك * بر چرخ كجا پرّد آن پرّك و آن بالك
اى نازك نازكدل دل جو كه دلت ماند * روزى كه جدا مانى از زرّك و از مالك
اشكسته چرا باشى دلتنگ چرا گردى * دل همچو دل ميمك قد همچو قد دالك
تو رستم دستانى از زال چه مىترسى * يا رب برهان او را از ننگ چنين زالك
درويشى وانگه غم از مست نبيدى كم * رو خدمت آن مه كن مردانه يكى سالك