سر ماهست و من مجنون مجنبانيد زنجيرم * مرا هردم سر مه شد چو مه برخوان من باشد
و من تحقيقاته قدّس سرّه
مكن يار مكن يار مرو اى بت عيّار * رخ فرّخ خود را مپوشان به يكى بار
تو درياى الهى همهء خلق چو ماهى * چو خشك آورى اين بحر بميرند همه زار
چو در دست تو باشيم ندانيم سر از پاى * چو سرمست تو باشيم بيفتد سر و دستار
عطاهاى تو نقدست شكايت نتوان كرد * و ليكن گله داريم براى دل اغيار
مرا عشق بپرسيد كه اى خواجه چه خواهى * چه خواهد سر مخمور به غير از در خمّار
سراسر همه عيبيم بديدى و خريدى * زهى كالهء پرعيب زهى لطف خريدار
چو ابر تو بباريد برويد سمن از ريگ * چو خورشيد تو در تافت بخندد گل گلزار
ز سوداى خيال تو شدستيم خيالى * كه داند كه چه باشيم چه باشد گه ديدار
همه شيشه شكستيم و كف پاى نخستيم * حريفان همه مستيم نديده ره هموار