و له قدّس سرّه فى الاذواق و المواجيد
بياييد بياييد كه گلزار دميد است * بياييد بياييد كه دلدار رسيده است
ببازيد به يكبار همه جان جهان را * به خورشيد نبازيد كه خوش تيغ كشيد است
بر آن زشت بخنديد كه او ناز نمايد * بر آن يار بگوييد كه از يار بريد است
همه شهر بشوريد كه آوازه درافتاد * كه ديوانه دگربار ز زنجير رهيد است
چه روز است چه روز است چنين روز قيامت * مگر نامهء اعمال ز آفاق پريد است
بكوبيد دهلها و دگر هيچ مگوييد * چه جاى دل و عقلست كه جان نيز رميد است
و له ايضا
اين خانه كه پيوسته در او چنگ و چغانه است * از خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه است
اين صورت بت چيست اگر خانهء كعبه است * وين نور خدا چيست اگر دير مغانه است
فىالجمله هرآنكس كه در اين خانه رهى يافت * سلطان زمينست و سليمان زمانه است
چون روز قيامت كه كسى را سر كس نيست * از ذوق ندانى كه فلانست و فلانه است
اين خانهء جانست هم آنجاست كه جانست * نه زير و نه بالا و نه ششسو نه ميانه است