و له ايضا نوّر الله روحه
چمنى كه تا قيامت گل او به بار بادا * صنمى كه بر جمالش دوجهان نثار بادا
ز نگاه مير خوبان به شكار مىخرامد * كه به تير غمزهء او دل ما شكار بادا
به دو چشم من ز چشمش چه پيامهاست هردم * كه دو چشم از پيامش خوش و پرخمار بادا
در زاهدى شكستم به دعا نمود نفرين * كه برو كه روزگارت همه بىقرار بادا
نه قرار ماند و نى دل به دعاى او ز يارى * كه به خون ماست تشنه كه خداش يار بادا
تن ما به ماه ماند كه ز عشق مىگدازد * دل ما به چنگ زهره كه گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر بگسستگى زهره * به حلاوت غمش بين كه يكى هزار بادا
تن تيره همچو زاغى و جهان تن زمستان * كه به رغم اين دو ناخوش ابدا بهار بادا
كه قوام اين دو ناخوش به چهار عنصر آمد * كه قوام بندگانش بجز اين چهار بادا
و له فى ورود المحبوب المطلوب
رسيد آن شه رسيد آن شه بياراييد ايوان را * فروبريد ساعدها براى ماه كنعان را
چو آمد جان جان جان نشايد برد نام جان * به پيشش جان چه كار آيد مگر از بهر قربان را