ز غناى حق برسته ز نياز خود بجسته * به مشاعل هوالحق شده در غنا ملهّب
بكش آب را از اين گل تو كه جان آفتابى * كه نماند روح صافى چون شد او به گل مركّب
چو صلات بر تو آرم كه فزوده باد قربت * كه به قرب كل بگردد همه جزوها مقرّب
دوجهان ز نفخ صورت چو قيامتست پيشم * سوى جانتان مزيّن سوى جسمتان مرتب
ايضا عليه الرحمة
به خدا كت نگذارم كه روى راه سلامت * كه سراپاى سلامت نبود روز قيامت
حشم عشق درآمد ربض شهر سرآمد * هله اى يار قلندر بشنو طبل ملامت
دلوجان فانى و لا كن تن خود همچو قبا كن * نه اثر گو نه خبر گو نه نشانى نه علامت
چو من از خويش برستم ره انديشه ببستم * هله اى ساقى مستم برهانم بتمامت
هله بر جه هله بر جه قدمى بر سر خود نه * هله برپر هله برپر چو من از شكر غرامت
بجز از عشق مجرد به هرآن نقش كه رفتم * بنيرزيد خوشيهاش بتلخى ندامت
هله تا ياوه نكردى چو بدين حوض رسيدى * كه تكش آب حياتست و لبش جاى اقامت