آن بخت كه را باشد كايد به لب جويى * تا آب خورد از جوى خود عكس قمر يابد
يعقوب صفت كبود كز پيرهن يوسف * او بوى پسر جويد خود نور بصر يابد
يا تشنه چو اعرابى در چه فكند دلوى * در دلو نگارينى چون تنگ شكر يابد
يا موسى آتش جوى كارد به درختى روى * آيد كه برد آتش صد صبح و سحر يابد
يا در جهد از دشمن در خانه رود عيسى * از خانه سوى گردون ناگاه گذر يابد
يا همچو سليمانى بشكافد ماهى را * اندر شكم ماهى آن خاتم زر يابد
يا چون صدف تشنه بگشاده دهان آيد * تا قطره به خود گيرد در خويش گهر يابد
هركو سوى شمس الدّين از عشق نهد گامى * گر پاش فروماند از عشق دو پر يابد
در سكر و عشق و غلبهء ذوق گويد
يكخانه پر ز مستان مستان نو رسيدند * ديوانگان بندى زنجيرها بريدند
بس احتياط كردند تا نشنوند ايشان * گويى قضا دهل زد بانگ دهل شنيدند
جانهاى جمله مستان دلهاى دلپرستان * ناگه قفس شكستند چون مرغ برپريدند
مستان سبو شكستند بر خنبها نشستند * يا رب چه باده خوردند يا رب چه نقل چيدند
من دى ز ره رسيدم قومى چنين بديدم * من خويش را كشيدم ايشان مرا كشيدند
آن را كه جان گزيند بر آسمان نشيند * او را دگر كه بيند جز ديدهها كه ديدند
نك ساقيى عيان شد آشوب آسمان شد * مى تلخ از آن زمان شد خيكش از آن دريدند