من غزلياته قدس الله سره العزيز
رفتم بهسوى مصر و خريدم شكرى را * خود راست بگو يوسف زرّين كمرى را
در شهر كه ديدهست چنين شهره بتى را * در بر كه كشيدهست سهيل و قمرى را
بنشاند بملكت ملكى بندهء خود را * بخريد به گوهر كرمش بىگهرى را
خضر خضرانست و زو هيچ عجب نيست * كز چشمهء جان تازه كند او جگرى را
از بهر زبردستى دولت دهى آمد * يا زير و زبر كردن زير و زبرى را
اكسير خداييست بدان آمده اينجا * هر لحظه زر سرخ كند او حجرى را
جانهاى چو عيسى بسوى چرخ برآيند * غم نيست اگر ره نبود لاشه خرى را
ما عقل نداريم يكى ذره و گر نى * كى آهوى عاقل طلبد شير نرى را
بىعقل چو سايه پيت اى دوست دوانيم * كان روى چو خورشيد نباشد دگرى را
رو حاجب آن چشم شواى خواجه چو ابرو * كو راست كند چشم كج كژ نگرى را
اى پاكدلان با جز ازو عشق مبازيد * نتوان دلوجان دادن هر بىبصرى را
خاموش كه او خود بكشد عاشق خود را * تا چند كشى دامن هر بىهنرى را