چون مقصود مولانا بقاى نام جناب شيخ است و اشعار خود را به نام او گفته با آنكه شمس صورتا شاعر نبوده آن اشعار را در ضمن نام وى فقير تحرير نموده . شهادت شيخ در سنهء 645 اتفاق افتاده از ديوان منسوب به وى نوشته شد .
از تغزلات ديوان اوست :
اگر تو عاشق عشقى و عشق را جويا * بگير خنجر تيز و ببر گلوى هوا
طريق عشق همه مستى آمد و پستى * چو سيل پست رودكى رود سوى بالا
به گوش جان بشنو از غريو مشتاقان * هزار غلغله در جو گنبد خضرا
دهل به زير گليم اى پسر نشايد زد * علم بزن چو دليران ميانهء صحرا
بدانكه صحبت جان را همىكند همرنگ * ز صحبت فلك آمد ستاره خوشسيما
پس اللّه اللّه زنهار ناز يار بكش * كه ناز يار به از صد هزار من حلوا
اگر زمين به سراسر برويد از توبه * به يكدم آنهمه را عشق بدرود چو گيا
مرا به جمله جهان كار كس نيايد خوش * كه كار عشق نديدم مناسب و همتا
كسى كه نوبت الفقر فخر زد جانش * چه التفات نمايد به تاج و تخت و لوا
هزار مشك همىخواهم و هزار شكم * كه آب خضر لذيذ است و من در استسقا
و له ايضا قدس سره العزيز
اى بىخبر برو كه ترا آب روشنيست * تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
زيراكه طالب صفت صفوتست آب * وان نيست جز وصال تو با قلزم ضيا
ما زادهء قضا و قضا مادر همه است * چون كودكان دوان شدهايم از پى قضا
ما شير ازو خوريم و همه در پيش پريم * گر شرق و غرب تازد ور جانب سما
همچون حرير نرم شود سنگلاخ راه * چون او بود قلاوز آن راه و پيشوا
ما همچو آب در گل و ريحان فرورويم * تا خاكهاى كشته ز ما بر دهد گيا
ما را ز شهر روح چنين جذبهها كشيد * در صد هزار منزل تا عالم فنا
و اللّه ز دور آدم تا روز رستخيز * كوته نگشت و هم نشود اين درازنا