و له ايضا نوّر الله مرقده
بازآمد آن مهى كه نديدش فلك به خواب * و آورد آتشى كه نميرد به هيچ آب
بنگر به خانهء تن و بنگر به جان من * كز جام عشق او شده اين مست و آن خراب
مير شرابخانه چو شد با دلم حريف * خونم شراب گشت ز عشق و دلم كباب
چون ديده پر شود ز خيالش ندا رسد * كاحسنت اى پياله و شاباش اى شراب
يك شعله نور حق اگرت در دل اوفتد * رخسارهات شود به نظر صد چو آفتاب
ايضا
آفتابى برآمد از اسرار * جامهشويى كنيد صوفىوار
تن ما خرفهايست پرنفرت * جان ما صوفيئى است معنىدار
بسر تست شاه را سوگند * با چنين سر چه مىكنى دستار
چون رخ تست شاه را قبله * با چنين رخ چه مىكنى گلزار
توبهها كرده بودى اى نادان * گشته بودى ز عاشقى بيزار
عشق ناگه جمال خود بنمود * توبه سودت نكرد و استغفار
اين جهان همچو موم رنگارنگ * عشق چون آتش عظيم شرار
موم و آتش چو گشت همسايه * نقش و رنگش فنا شود ناچار
تا بنگريست طفل گهواره * كى دهد شير مادر غمخوار
هركه او را سماع مست نكرد * منكرش دان اگرچه كرد اقرار
از ميان خويش را برون كن نيز * تا بگيرى تو خويش را به كنار
سايهء يار به كه ذكر خداى * اينچنين گفته است صدر كبار
تا نگوئى كه گل هم از خار است * زانكه هر خار گل نيارد بار
موسى اندر درخت آتش ديد * سبز و تر مىشد آن درخت از نار
شهوت و حرص مرد صاحبدل * همچنان دان و همچنين پندار
صورت شهوتست ليكن هست * همچو نار خليل پرانوار
شمس تبريز را بشر بينند * چون گشايند ديدهها كفّار