محالست سعدى كه راه صفا * توان رفت جز بر پى مصطفى
ايضا فى الموعظه
شنيدم كه در وقت نزع روان * به هرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطر نگهدار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش
نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش خواهى و بس
رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت
خرابى كند خصم شمشيرزن * نهچندان كه دود دل پيرزن
رياست به دست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست
چو مشرف دو دست از امانت بداشت * ببايد بر آن مشرفى برگماشت
چو نرمى كنى خصم گردد دلير * و گر خشم گيرى شوند از تو سير
درشتى و نرمى بهم در بهست * چو رگزن كه فصاد و مرهم نه است
نيامد كسى در جهان كو بماند * جز آنكس كزو نام نيكو بماند
چو خشم آيدت بر گناه كسى * تأمل كنش در عقوبت بسى
دو كس را كه باهم بود جان و هوش * حكايت كنانند و لبها خموش
چو ديده به ديدار كردى دلير * نگردى چو مستسقى از دجله سير
بسا نام نيكوى پنجاه سال * كه يك نام زشتش كند پايمال
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه
فى الحكمة و النصحية
شنيدم كه جمشيد فرخ سرشت * به سرچشمهيى بر به سنگى نوشت
بدين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند چون چشم برهم زدند
نخواهى كه باشد دلت دردمند * دل دردمندان برآور ز بند
همين پنج بيتم خوش آمد به گوش * كه در مجلسى مىسرودند دوش
مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماهرويم در آغوش بود