برآمد همى بانگ شادى چو رعد * ز شيراز در عهد بو بكر سعد
فى المثل
يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نگه كرد و ديد
بگفتا گر اين مرد بد مىكند * نه با من كه با نفس خود مىكند
مگو جاهى از سلطنت بيش نيست * كه ايمنتر از ملك درويش نيست
تهيدست تشويش نانى خورد * ملك غم به قدر جهانى خورد
گدا را چو حاصل شود نان شام * چنان خوش بخسبد كه سلطان شام
اگر سرفرازى به كيوان در است * و دگر تنگدستى به زندان در است
چو خيل اجل بر سر هر دو تاخت * نمىشايد از يكديگرشان شناخت
حكايت
شنيدم كه يكبار در دجلهيى * سخن گفت با عابدى كلهيى
كه من فر فرماندهى داشتم * بسر بر كلاه مهى داشتم
سپهرم مدد كرد و دولت وفاق * گرفتم به بازوى دولت عراق
طمع كرده بودم كه كرمان خورم * كه ناگه بخوردند كرمان سرم
بكش پنبهء غفلت از گوش هوش * كه از مردگان پندت آيد به گوش
اگر نفع كس در نهاد تو نيست * چنين گوهر و سنگ خارا يكيست
غلط گفتم اى يار شايستهخوى * كه نفعست در آهن و سنگ و روى
چنين آدمى مرده به ننگ را * كه بر وى فضيلت بود سنگ را
نه هر آدميزاده از دد به است * كه دد ز آدمىزادهء بد به است
چو انسان نداند بجز خورد و خواب * كدامش فضيلت بود بر دواب
كسى دانهء نيكنامى نكاشت * كز آن خرمن كام دل برنداشت
بدانديش مردم بجز بد نديد * بيفتاد و عاجزتر از خود نديد