گدايى پادشاهى را به شوخى دوست مىدارد * نه بىاو مىتوان بودن نه با او مىتوان خفتن
مراد خسرو از شيرين كنارى بود و آغوشى * محبت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن
چنانت دوست مىدارم كه وصلت دل نمىخواهد * كمال دوستى باشد مراد از دوست نگرفتن
ز دستم برنمىخيزد كه انصاف از تو بستانم * روا دارى گناه خويش و آنگه بر من آشفتن
شكايت پيش ازين روزى به نزديكان و غمخواران * ز دست خواب مىكردم كنون از دست ناخفتن
هزارم درد مىباشد كه مىگويم نهان دارم * لبم باهم نمىآيد چو غنچه گاه بشكفتن
نصيحت كردن آسان است سرگردان عاشق را * و ليكن با كه مىگويى كه نتواند پذيرفتن
ايضا
آن سرو ناز بين كه چه خوش مىرود به راه * وان چشم آهوانه كه چون مىكند نگاه
سلطان صفت همىرود و صد هزار دل * با او چنان كه از پى سلطان رود سپاه
اول نظر كه چاه زنخدان بديدمش * گويى در اوفتاد دل از دست من به چاه
بيچارگان در آتش عشقت بسوختند * آه از تو سنگدل كه چه نامهربانى آه