غم حال دردمندان نه عجب اگر نباشد * كه چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالى
چو خوش است در فراقت همه عمر صرف كردن * كه مگر گشاده گردد در دولت وصالى
سخنى بگوى با من كه چنان اسير عشقم * كه به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالى
كه نه امشب آن سماعست كه دف خلاص يابد * به طپانچهيى و بربط برهد به گوشمالى
ايضا
تو اگر به حسن دعوى بكنى گواه دارى * كه كمال سرو بستان و جمال ماه دارى
گل بوستان رويت چو شقايقست ليكن * چه كنم به سرخرويى كه دل سياه دارى
بر كس نمىتوانم به شكايت از تو رفتن * كه قبول و قوتت هست و جمال و جاه دارى
چه خطا ز بنده ديدى كه خلاف عهد كردى * مگر آنكه ما ضعيفيم و تو دستگاه دارى
به يكى لطيفه گفتى ببرم هزار دل را * نه چنان لطيف باشد كه دلى نگاهدارى
در كس نمىگشايم كه به خاطرم درآيد * تو در اندرون جان آى كه جايگاه دارى
نه كمال حسن باشد ترشى و روى شيرين * همه بد مكن كه مردم همه نيكخواه دارى