حيف است از آن دهان كه تو دارى جواب تلخ * وان سينهء سفيد كه دارد دل سياه
شهرى به گفتوگوى تو در تنگناى شوق * شب روز مىكنند و تو در خواب صبحگاه
گفتم بنالم از تو به ياران و دوستان * باشد كه دست ظلم بدارى ز بىگناه
بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت * كز دوست جز به دوست مبر سعديا پناه
ايضا
آسوده خاطرم كه تو در خاطر منى * گر تاج مىفرستى و گر تيغ مىزنى
خلقى به تير غمزهء خونخوار و لعل لب * مجروح مىكنى و نمك مىپراكنى
گيرم كه بركنى دل سنگين ز مهر من * مهر از دلم چگونه توانى كه بركنى
اين عشق را زوال نباشد به حكم آنك * ما پاك ديدهايم و تو پاكيزه دامنى
با مدعى بگوى كه ما خود شكستهايم * محتاج پنجه نيست كه با ما درافكنى
خواهى كه دل به كس ندهى ديدهها بدوز * پيكان عشق را سپرى بايد آهنى
ايضا
بسم از هوا گرفتن كه پرى نماند و بالى * به كجا روم ز دستت كه نمىدهى مجالى
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد * اگر احتمال دارد به قيامت اتصالى
به تو حاصلى ندارد غم روزگار گفتن * كه شبى نديده باشى به دازناى سالى