به خدا اگر چو سعدى برود دلت به راهى * همهشب دمى نخسبى و نظر به راه دارى
ايضا
جور بر من مىپسندد داورى * زور بر من مىكند زورآورى
بار خصمى مىكشم كز جور او * مىنشايد رفت پيش داورى
عقل بيچاره است در زندان عشق * چون مسلمانى به دست كافرى
بارها گويم بگريم پيش خلق * تا مگر بر من ببخشد خاطرى
بازگويم پادشاهى را چه غم * گر به خيلش در بميرد چاكرى
اى كه صبر از من طمع دارى و هوش * بار سنگين مىنهى بر لاغرى
زانچه در پاى عزيزان افكنند * ما سرى داريم اگر دارى سرى
چشم عادت كرده بر ديدار دوست * حيف باشد بعد ازو بر ديگرى
اين سخن سعدى تواند گفت و بس * هرگدايى را نباشد جوهرى
ايضا
هركس به تماشايى رفتند به صحرايى * ما را كه تو منظورى خاطر نرود جايى
يا چشم نمىبيند يا راه نمىداند * هركس به وجود خود دارد ز تو پروايى
ديوانهء عشقت را جايى نظر افتادست * كانجا نتواند رفت انديشهء دانايى
اميد تو بيرون برد از دل همه اميدى * سوداى تو بيرون كرد از سر همه سودايى
زنهار نمىخواهم كز كشتن امانم ده * تا سيرترت بينم يكلحظه مدارايى