اين قاعدهء خلاف بگذار * وين خوى معاندت رها كن
برخيز و در سراى بربند * بنشين و قباى بسته وا كن
آن را كه هلاك مىپسندى * روزى دو به خدمت آشنا كن
چون انس گرفت و مهر پيوست * بازش به فراق مبتلا كن
سعدى چو حريف ناگزير است * تن در ده و چشم بر قضا كن
شمشير كه مىزند سپر باش * دشنام كه مىدهد دعا كن
زيبا نبود شكايت از دوست * زيبا همه روز گو جفا كن
ايضا
بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران * كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم * تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده اشك حسرت * گريان چو در قيامت چشم گناهكاران
هركو شراب فرقت روزى چشيده باشد * داند كه سخت باشد قطع اميدواران
اى صبح شبنشينان جانم به طاقت آمد * ازبسكه دير ماندى چون شام روزهداران
چندانكه برشمردم از ماجراى عشقت * اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
سعدى به روزگاران مهرى نشسته بر دل * بيرون نمىتوان كرد الا به روزگاران
ايضا
سخت به ذوق مىدهد باد ز بوستان نشان * صبح دميد و روز شد خيز و چراغ وانشان
گر همه خلق را چو من بى خود و مست مىكنى * روى به صالحان نما خمر به زاهدان چشان
طايفهيى سماع را مدعىاند و متقى * زمزمهيى بيار خوش تا بروند ناخوشان