مكنيد دردمندان گله از سياهى شب * كه من اين صباح روشن ز شب سياه دارم
بسم از قبول عامى و صلاح نيكنامى * چو به ترك سر بگفتم چه غم از كلاه دارم
نه كه روى خوب ديدن گنهيست پيش سعدى * تو گمان نيك بردى كه من اين گناه دارم
ايضا
نه از چينم حكايت كن نه از روم * كه من دل با يكى دارم درين بوم
هرآن ساعت كه با ياد من آيد * فراموشم شود موجود و معدوم
از آن شاهد كه در انديشهء ماست * ندانم زاهدى در شهر معصوم
به روى او نماند هيچ منظور * به بوى او نماند هيچ مشموم
نه بىاو عيش مىخواهم نه با او * كه او در سلك من حيفست منظوم
رفيقان چشم ظاهربين بدوزيد * كه ما را در ميان سريست مكتوم
همه عالم گر اين صورت ببينند * كس اين معنى نخواهد كرد مفهوم
مرا گر دل دهى ور جان ستانى * عبادت لازمست و بنده ملزوم
ز دنيا قسم ما غم خوردن آمد * نشايد خوردن الا رزق مقسوم
رطب شيرين و دست از نخل كوتاه * زلال اندر ميان و تشنه محروم
نشايد برد سعدى جان ازين كار * مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش مىنيارد * نمىشايد كه پيشانى كند موم
ايضا
آخر نگهى بسوى ما كن * دردى به تفقدى دوا كن
بسيار خلاف وعده كردى * آخر به غلط يكى وفا كن
ما را تو به خاطرى همه روز * يك روز تو نيز ياد ما كن