دوران دهر تربيتم سر سپيد كرد * وز سر به در نمىرودم همچنان فضول
سعدى چو پايبند شدى بار غم بكش * عيار دستبسته نباشد مگر حمول
ايضا
به تو مشغول و با تو همراهم * وز تو بخشايش تو مىخواهم
همه بيگانگان چنان دانند * كه منت آشناى درگاهم
ترسم اى ميوهء درخت بلند * كه نيايى به دست كوتاهم
تا مرا از تو آگهى دادند * به وجودت گر از خود آگاهم
بلبل بوستان حسن توام * چون نيفتد سخن در افواهم
مىكشندم كه ترك عشق بگوى * مىزنندم كه بيدق شاهم
گر به صد پارهام كنى زين رنگ * برنگردم كه صبغة اللهم
سعديا در قفاى دوست مرو * چه كنم مىبرد به اكراهم
ايضا
به من اين نظر حرامست و بسى گناه دارم * چه كنم نمىتوانم كه نظر نگاه دارم
ستم از كسى است بر من كه ضرورتست بردن * نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم
نه اگر همىنشينم نظرى كند به رحمت * نه اگر همىگريزم دگرى پناه دارم
چه شبست يا رب امشب كه ستارهاى برآمد * كه دگر نه عشق خورشيد و نه مهر ماه دارم