نه به خود مىرود گرفتهء عشق * ديگرى مىبرد به قلابش
چه كند پايبند مهر كسى * كه نبيند جفاى اصحابش
هركه حاجت به درگهى دارد * لازمست احتمال بوابش
ناگزير است تلخ و شيرينش * خار و خرما و زهر جلابش
ساير است اين مثل كه مستسقى * نكند رود و دجله سيرابش
شب هجران دوست ظلمانيست * ور برآيد هزار مهتابش
سعديا گوسفند قربانى * به كه نالد ز دست قصابش
ايضا
بيدل گمان مبر كه نصيحت كند قبول * من گوش استماع ندارم لمن تقول
تا عقل داشتم نگرفتم طريق عشق * جايى دلم برفته كه حيران شود عقول
آخر نه دل به دل رود انصاف من بده * چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملول
يكدم نمىرود كه نه در خاطرى و ليك * بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول
روزى سرت ببوسم و در پايت اوفتم * پروانه را چه حاجت پروانهء دخول
گنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست * بيچاره بر هلاك تن خويشتن عجول
ما را بجز تو در همه عالم عزيز نيست * گر رد كنى بضاعت مزجاة ور قبول
اى پيك نامهبر كه خبر مىبرى به دوست * يا ليت گر بهجاى تو من بودمى رسول