نادر افتد كه يكى دل به وصالت ندهد * يا كسى در بلد كفر مسلمان ماند
تا سر زلف پريشان تو محبوب منست * روزگارم به سر زلف پريشان ماند
تو كه چون برق بخندى چه غمت باشد از انك * من چنان زار بگريم كه به باران ماند
هركه با صورت و بالاى تواش انسى نيست * حيوانيست كه بالاش به انسان ماند
ايضا
شرط است جفا كشيدن از يار * خمر است و خمار و گلبن و خار
من معتقدم كه هرچه گويى * شيرين بود از لب شكربار
پيش دگرى نمىتوان رفت * از تو به تو آمدم به زنهار
عيبت نكنم اگر بخندى * بر من چه بگريم از غمت زار
شك نيست كه بوستان بخندد * هرگه كه بگريد ابر آزار
تو مىروى و خبر ندارى * و اندر عقبت قلوب و ابصار
گر پيش تو نوبتى بميرم * هيچم نبود گزند و تيمار
جز حسرت اينكه زنده گردم * تا پيش بميرمت دگربار
گفتم كه به گوشهاى چو سنگى * بنشينم و روى دل به ديوار
دانم كه ميسرم نگردد * تو سنگ درآورى به گفتار
سعدى نرود به سختى از پيش * با بند كجا رود گرفتار
ايضا
هركه بىدوست مىبرد خوابش * همچنان صبر هست پايانش
خواب از آن چشم چشم نتوان داشت * كه ز سر برگذشت سيلابش