نه طريق دوستاريست نه شرط مهربانى * كه ز دوستى بميرند و ترا خبر نباشد
چه خوشست مرغ وحشى كه جفاى كس نبيند * من و مرغ خانگى را بكشند و پر نباشد
قمرى كه دوست دارى همه روز دل بر او نه * كه شبيت خون بريزد كه درو قمر نباشد
چه وجود نقش ديوار و چه آدمى كه با او * سخنى ز عشق گويند و درو اثر نباشد
شب و روز رفت بايد قدم روندگان را * چو به مأمنى رسيدند دگر سفر نباشد
همهشب در اين حديثم كه خنك كسى كه دارد * مژهيى بخواب و چشمى كه بخواب در نباشد
ايضا
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند * عيش خلوت به تماشاى گلستان ماند
مى حلالست كسى را كه بود خانه بهشت * خاصه از دست حريفى كه به رضوان ماند
خط سبز و لب لعلت به چه ماند دانى * من بگويم به لب چشمهء حيوان ماند
چه كند كشتهء عشقت كه نگويد غم دل * تو مپندار كه خونريزى و پنهان ماند
هركه چون موم به خورشيد رخت نرم نشد * زينهار از دل سختش كه به سندان ماند