فيض كف شهريار خلعت گل تازه كرد * بلبل كان ديد ساخت مدح كف شهريار
اى به گه امتحان ز آتش شمشير تو * گنبد حراقه رنگ سوخته حراقوار
نام خدنگ تو هست صرصر جودى شكاف * كنيت تيغ تو هست قلزم آتش بخار
فرق ترا در خورد افسر سلطانىات * گرچه بدين مرتبت غير تو شد كامگار
مملكه شهباز راست گرچه خروس از نسب * هست به سر تاجور هست به دم طوقدار
گرچه ز نارنگ پوست طفل ترازو كند * ليك نسنجد بر آن كامل زر عيار
صورت مردان طلب كز در ميدان بود * نقش بر ايوان چه سود رستم و اسفنديار
گرچه ز بعد همه آمدهاى در جهان * از همهاى به گزين بر همه كن افتخار
زان سه نتايج كه زاد بود غرض آدمى * ليك پس از هر سه يافت آدمى اين كاروبار
صبح پس شب رسد بر كمر آسمان * گل پس سبزه دمد بر دهن و مرغزار
چون كنى از نطع خاك رقعه شطرنج رزم * ازبس گرد نبرد چرخ شود خاكسار
مرگ شود بوالعجب تيغ شود گندنا * كوس شود عندليب خاك شود لالهزار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 752
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٥٢