نخست از من زبان بستد كه طفل اندر نوآموزى * نه چون نايش زبان بايد نه چون بربط زبان رانش
چنان در بوتهء تلقين مرا بگداخت كاندر من * نه شيطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصيانش
زهى تحصيل دانايى كه سوى خود شدم نادان * كه را استاد دانا بود چون من كرد نادانش
درين تعليم شد عمر و هنوز ابجد همىخوانم * ندانم كى رقومآموز خواهم شد ز ديوانش
هنوزم عقل چون طفلان سر بازيچه مىدارد * كه اين نارنجگون حقه به بازى كرد حيرانش
نظاره مىكنم ويحك در اين هنگامه چون طفلان * كه مشكين مهره آسوده است و نيلىحقه گردانش
به اول نفس چون زنبور كافر داشتم ليكن * به آخر يافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
مگر مىخواست تا مرتد شود نفس از سر عادت * مرا اين سر چو پيدا شد بريدم سر به پنهانش
ميان چارديوارى به خاكش كردم و از خون * سر گورش بينه و دم چو تلقين كردم ايمانش
كه گور كشتگان باشد به خون اندوه بيرونش * و ليكن اندرون باشد به مشك آلوده رضوانش
نترسم زانكه نباش طبيعت گور بشكافد * كه مهتاب شريعت را به شب كردم نگهبانش
بلى خود همت درويش چون خورشيد مىبايد * كه سامانش همه شاهى و او فارغ ز سامانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 754
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٥٤