همچنين تا مرد نامآور شدى * فارس ميدان و مرد كارزار
آنچه ديدى برقرار خود نماند * و آنچه بينى هم نماند برقرار
ديروزود اين شكل شخص نازنين * خاك خواهد گشتن و خاكش غبار
گل بخواهد چيد بىشك باغبان * ور نچيند خود فروريزد ز بار
نام نيكو گر بماند ز آدمى * به كزو ماند سراى زرنگار
آدمى را عقل بايد در بدن * ور نه جان در كالبد دارد حمار
با غريبان لطف بىاندازه كن * تا رود نامت به نيكى در ديار
از درون خستگان انديشه كن * وز دعاى مردم پرهيزكار
با بدان بد باش و با نيكان نكو * جاى گل گل باش جاى خار خار
ديو با مردم نياميزد مترس * بل بترس از مردمان ديوسار
در تجريد و تفريد و مدح خواجه صاحب ديوان گويد
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه بر و بحر فراخست و آدمى بسيار
گرت هزار بديع الجمال پيش آيد * ببين و بگذر و خاطر به هيچيك مسپار
مخالط همهكس باش تا بخندى خوش * نه پايبند يكى كز غمش بگريى زار
كسى كند تن آزاده را به بند اسير * كسى كند دل آسوده را به فكر فكار
خنك كسى كه به شب در كنار گيرد دوست * چنان كه شرط وصالست بامداد كنار
و گر بيند بلاى كسى گرفتارى * گناه تست كه بر خود گرفتهاى دشوار