آخرى نيست تمناى سروسامان را * سروسامان به ازين بىسروسامانى نيست
آنكس از دزد بترسد كه متاعى دارد * عارفان جمع نگردند پريشانى نيست
خيمه آنان كه به صحراى قناعت زدهاند * گر جهان زلزله گيرد غم ويرانى نيست
گر گدايى كنى از درگه او بارى كن * كه گدايان درش را سر سلطانى نيست
در بىثباتى عالم و بىبقائى آدم
كدام باد بهارى وزيد در آفاق * كه باز از عقبش نكهت خزانى نيست
اگر ممالك روى زمين بدست آرى * بهاى مهلت يكروزه زندگانى نيست
عمل بيار و علم برمكن كه مردان را * رهى سليمتر از كوى بىنشانى نيست
مكن كه حيف بود دوست بر خود آزردن * على الخصوص مر آن دوست را كه ثانى نيست
در صفت بهار فرمايد
علم دولت نوروز به صحرا برخاست * زحمت لشكر سرما ز سرما برخاست
تا ربايد كله قاقم برف از سر كوه * يزك تابش خورشيد بىغما برخاست
طارم خضرا از عكس چمن حمرا شد * به سكه بر طرف چمن لالهء حمرا برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى * كه به غواصى ابر از دل دريا برخاست