تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1006

مساهمون:

ص١٠٠٦

و له ايضا

كدام باغ به ديدار دوستان ماند * كسى بهشت نگويد به بوستان ماند گل دو روى بيك روى با تو دعوى كرد * دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند كجاست آنكه به انگشت مىنمود هلال * كز ابروان تو انگشت در دهان ماند اگر تو روى به هم دركشى چو نافهء مشك * گمان مدار كه بوى خوشت نهان ماند

و له أيضا رحمه الله

بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار * خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار آفرين باد بر آن‌كس كه خداوند دلست * دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار اين‌همه نقش عجب بر دروديوار وجود * هركه فكرت نكند نقش بود بر ديوار آدمىزاده اگر در طرب آيد چه عجب * سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحر * راست چون عارض گلگون عرق كردهء يار ارغوان ريخته بر صفحهء خضراى چمن * همچنانست كه بر تختهء ديبا دينار اين هنوز اول آثار جهان‌افروز است * باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار عقل عاجز شده از خوشهء زرين عنب * فهم قاصر شده در حقهء ياقوت انار تا نه تاريك شود سايهء انبوه درخت * زير هر شاخ چراغى بنهد از گل نار سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى * هم بر آن‌گونه كه گلگونه كند روى نگار گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين * اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار

در نصيحت و موعظه و حكمت گويد :

بس بگرديد و بگردد روزگار * دل به دنيا در نبندد هوشيار اينكه در شهنامه‌ها آورده‌اند * رستم و رويينه‌تن اسفنديار تا بدانند اين خداوندان ملك * كز بسى خلق است دنيا يادگار اى كه وقتى نطفه بودى در رحم * وقت ديگر طفل بودى شيرخوار مدتى بالا گرفتى تا بلوغ * سرو بالايى شدى سيمين عذار