حصار دشمن او را به منجنيق چه حاجت * كه رعب او متزلزل كند بروج حصين را
به عهد ملك وى اندر نماند دست تطاول * مگر سواعد سيمين و بازوان سمين را
در آن حديقه كه بلبل مجال نطق ندارد * تو شوخ ديده مگس بين كه بركشيده طنين را
تو قدر فضلشناسى كه اهل فضلى و دانش * شبهفروش چه داند بهاى در ثمين را
در معرفت
پيدا بود كه بنده به كوشش كجا رسد * بالاى هر سرى قلمى رفته از قضا
كس را به خير و طاعت خود اعتماد نيست * آن بىبصر بود كه كند تكيه بر عصا
در كوه و دشت هر سبعى صوفييى بدى * گر هيچ سودمند بدى صوف بىصفا
چون شادمانى و غم عالم مقيم نيست * فرعون كامران به و ايوب مبتلا
ما بين آسمان و زمين جاى عيش نيست * يكدانه چون رهد ز ميان دو آسيا
در توحيد و حكمت و سلوك و صفات حسنه گويد
روى اگر چند پريچهره و زيبا باشد * نتوان ديد در آيينه كه نورانى نيست
پنجهء ديو به بازوى رياضت بشكن * كاين بسر پنجگى قوت جسمانى نيست
عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند * مرد اگر هست بجز عالم ربانى نيست