تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 967

مساهمون:

ص٩٦٧
سر زلف عروسان را چو شاخ نسترن يا بى * رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بينى

و له ايضا

گرد جعفر گرد گر دين جعفرى جويى همى * زانكه نبود هر دو هم دينار و هم دين جعفرى تا سليمان‌وار خاتم باز نستانى ز ديو * كى ترا فرمان برد دام و دد و ديو و پرى باز خر خود را ز خود زيراكه نبود تا ابد * تا خودى را مشترى باشى ترا دين مشترى چون در خيبر همى حيدر كند از بعد آن * خانهء دين را كه تاند كرد جز حيدر درى هر دو گيتى را نظام از راستى دان زانكه هست * راستى ميخ طناب خيمهء نيلوفرى هيچ رونق بود اندر دين و ملت تا نبود * ذو الفقار حيدرى را يار دست حيدرى راستى اندر ميان داورى شرطست زانك * چون الف زو دور شد دورى بود نه داورى

قطعات

گفتى بنزد خواجه كه آن غزنوى غر است * تازان سبب مرا ببرى پيش خواجه آب من در جواب هيچ نگويم ترا كه هست * هم لفظ غزنوى به مصحف ترا جواب
* * *
مال هست از درون دل چون مار * وز برون يار همچو روز و چو شب زر چنانست كآب كشتى را * از درون مرگ و از برون مركب