صدق و اخلاص و درستى بايد و عمر دراز * تا قرين حق شود صاحبقرانى در قرن
روى بنمايند شاهان شريعت مر ترا * چون عروسان طبيعت رخت بندند از بدن
اين جهان و آن جهانت را به دم اندر كشد * چون نهنگ درد دين ناگاه بگشايد دهن
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن
سوى آن حضرت نپويد هيچ دل با آرزو * با چنين گلرخ نخسبد هيچكس با پيرهن
در مدح قاضى نجم الدّين حسن گويد
دى ز دلتنگى زمانى طوف كردم در چمن * يك جهان جان ديدم آنجا خسته در زندان تن
بىطرب خوشدل طيور و بىطلب جنبان صبا * بىدهان خندان درخت و بىزبان گويا چمن
سوسن آنجا باز ديده در ميان سرو بن * نرگس آنجا باز خفته در كنار نسترن
چاك كرده بر نواى عندليب خوشنوا * قرطهء كحلى بنفشه جعد سيمابى سمن
بوى بيرونسوى و عطار از درونسو مشكسوز * نقش بيرونسوى و نقاش از درونسو خامهزن
من در آن صحراى خوش با دل همىگفتم چنين * كاينت عقلافزاى صحرا وينت جانپرور وطن