در نصيحت و تحقيق و توحيد و تفريد گويد
برگ بىبرگى ندارى لاف درويشى مزن * رخ چو عياران ميارا جان چو نامردان مكن
يا برو همچو زنان رنگى و بويى پيش گير * يا چو مردان اندرآى و گوى در ميدان فكن
هرچه يا بى جز هوا آن دين بود در جان نگار * هرچه بينى جز خدا آن بت بود درهم شكن
چون دوعالم زير پايت نطع شد پايى بكوب * چون دو كون اندر دو دستت جمع شد دستى بزن
سر برآر از گلشن تحقيق تا در كوى دين * كشتگان زنده يا بى انجمن در انجمن
در يكى صف كشتگان بينى به تيغى چون حسين * در دگر صف خستگان بينى به زهرى چون حسن
هر خسى از رنگ و گفتارى بدين ره كى رسد * درد بايد صبرسوز و مرد بايد گامزن
قرنها بايد كه تا يك كودكى از لطف طبع * عالمى گويا شود با فاضلى صاحبسخن
سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز آفتاب * لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
ماهها بايد كه تا يكمشت پشم از پشت ميش * صوفيئى را خرقه گردد يا حمارى را رسن
هفتهها بايد كه تا يك پنبهدانه ز آب و گل * شاهدى را حله گردد يا شهيدى را كفن
ساعت بسيار مىبايد كشيدن انتظار * تا كه در جوف صدف باران شود در عدن