حكيمان را به نور و سير بر گردون به روز و شب * گهى رهبر چو يزدانند و گه رهزن چو اهريمن
سر دانا شده پست و دل عاقل شده تارى * ازين افروخته درها درين افراخته گرزن
بلاى گوش هر عاقل ازو هر لحظه لا بشرى * نثار سمع هر احمق ازو هرروزه لا تحزن
ز نحسش منزوى مانده دو صد دانا به يك منزل * ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به يك برزن
خسيسان را ازو رفعت رئيسان را ازو پستى * لئيمان را ازو شادى حكيمان را ازو شيون
در نيايش مرگ طبيعى گويد
بمير اى حكيم از چنين زندگانى * كزين زندگانى چو مردى بمانى
ازين مرگ صورت نگر تا نترسى * ازين زندگى ترس كاينك در آنى
تو روى نشاط دل آنگاه بينى * كه از مرگ رويت شود زعفرانى
بدان عالم پاك مرگت رساند * كه مرگست دروازهء آن جهانى
اگر مرگ خود هيچ لذت ندارد * نه كس را خلاصى دهد جاودانى
اگر قلتبان نيست از قلتبانان * و گر قلتبانست از قلتبانى
ز سبع السموات تا برنپرى * ندانى تو تفسير سبع المثانى
نه جان است اين كت همى جان نمايد * منه نام جان بر بخار دخانى
به پيش هماى اجل كش چو مردان * به عيارى اين خانهء استخوانى
كزين مرگ صورت همى رسته گردد * اسير از عوان و امير از عوانى
به يكروزه رنج گدايى نيرزد * همه گنج محمود زابلستانى
به بام جهان برشوى چون سنايى * گرت هم سنايى كند نردبانى