اين ديو سراى استخوانى را * در پيش سگان دوزخ اندازم
با اينهمه رهبران و رهبر من * محرومم اگرچه محرم رازم
بنهم كله و سر و پس از غيرت * بر هركه سر است گردن افرازم
تا كار شود مگر چو چنگ آن دم * امروز چو ناى زارى آغازم
با اينهمه تن چه مرد اين گورم * با اينهمه پر چه مرغ اين بازم
گر فخر كنم بر آفرينش من * فرزند خليفهام رسد نازم
چون رفت سنايى از ميان بيرون * آنگه سخن از سنايى آغازم
در صفت تجريد و تحقيق و فقر و آزادى خود گفته
بسكه شنيدى صفت روم و چين * خيز و بيا ملك سنايى ببين
تا همه دل بينى بىحرص و بخل * تا همه جان يا بى بىكبر و كين
پاى نه و چرخ به زير قدم * دست نه و ملك به زير نگين
زر نه و كان ملكى زيردست * خر نه و اسب فلكى زير زين
رسته ز تركيب زمان و مكان * جسته ز ترتيب شهور و سنين
بوده چو يوسف به چه و رفته باز * تا فلك از جذبهء حبل المتين
زير قدم كرده ز اقليم شك * تا به نهانخانهء عين اليقين
كرده قناعت همه گنج سپهر * در صدف گوهر روحش دفين
كرده براعت همه تركيب عقل * در تتق نكتهء نظمش رهين
با نفسش سحر نمايان هند * در هوسش چهرهگشايان چين
روح امين داده به دستش از آنك * داده به مريم زره آستين
حكمت و خورسندى دينش بس است * تا چه كند ملك مكان و مكين
گاه ولى گويد هست او چنان * گاه عدو گويد هست او چنين
او ز همه فارغ و آزاد و خوش * چون گل و چون سوسن و چون ياسمين
خشم بر اعداش نبوده است هيچ * چشم بر ابروش نديده است چين