آنچه در بقعهء قنوج تو كردى از زور * و آنچه در پيش شهنشه تو نمودى از جنگ
مار مردمكش در بحر نكرد آن از كام * شير مردمكش در بيشه نكرد آن از چنگ
و له ايضا عليه الرحمة و المغفره
نماز شام من و دوست خوش نشسته به هم * گرفته دامن شادى شكسته گردن غم
سپرده لاله به پاى و بسوده زلف به دست * گرفته دوست به دام و كشيده رطل به دم
ز چرخ ماه عزيز آمده ز زارى زير * ز كوه كبك به بانگ آمده ز نالهء بم
فشانده شعله ز انگشتها به بادهء خام * نشانده حلقه ز انگشتها به طرهء خم
نه از رفيق گريغ و نه از فراق دريغ * نه در ميانه تكلف نه از زمانه ستم
همىگشاده هوا بر زمين شراع گهر * همىكشيده فلك بر زمين بساط ظلم
ضياء مشرق بر چهر روز مستولى * سواد مغرب در طبع چرخ مستحكم
مرا دل اندر واى و دو ديده در حركت * بجسته از بر يار و نشسته بر ادهم
به سهم شير و تن زنده پيل و جستن چرغ * چو غرم بر سر كوه و دال در دل يم