تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 953

مساهمون:

ص٩٥٣
گردبادى چون نگردى گرد خاكى هم مگرد * مرد يزدان چون نباشى جفت اهريمن مباش خاص را گر اهل بودى عام را منكر مشو * جام را گر مى نباشى دام را ارزن مباش نيك بودى از براى گفت‌وگويى بد مشو * مرد بودى از براى رنگ و بويى زن مباش در ميان تيرگى از روشنايى چاره نيست * در جهان تيرگى بىبادهء روشن مباش از دو گيتى ياد كردن بىگمان آبستنى است * گر همى دعوى كنى در مردى آبستن مباش

و له ايضا

به آب ماند يار من از صفات و صفاش * كه روى خويش ببينى چو بنگرى به لقاش پديد گشته دو جرم سهيل و سى پروين * ميان دايرهء ماه و زير جرم سهاش برنگ چون گل سورى است ليك نشناسم * چو من برابر او باشم از گل رعناش به آتش رخ او ره كه يافت كز تف عشق * هزار جان و جگر سوخت زلف دودآساش دل شكستهء تاريك ازو بدان جويم * كه مى نسب كند از زلفك سياه دوتاش اگرنه دل چه دريغست از كسى كه بود * هزار جان مقدس فداى جور و جفاش

و له

چون بطبع پردلان افزون شود بر صلح جنگ * چون به نزد بيدلان بهتر شود از نام ننگ از قوى دستى اجل گردد امل را پاى سست * در سبك‌دستى قضا گردد اجل را تيزچنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 953 | رضا قليخان هدايت