گردبادى چون نگردى گرد خاكى هم مگرد * مرد يزدان چون نباشى جفت اهريمن مباش
خاص را گر اهل بودى عام را منكر مشو * جام را گر مى نباشى دام را ارزن مباش
نيك بودى از براى گفتوگويى بد مشو * مرد بودى از براى رنگ و بويى زن مباش
در ميان تيرگى از روشنايى چاره نيست * در جهان تيرگى بىبادهء روشن مباش
از دو گيتى ياد كردن بىگمان آبستنى است * گر همى دعوى كنى در مردى آبستن مباش
و له ايضا
به آب ماند يار من از صفات و صفاش * كه روى خويش ببينى چو بنگرى به لقاش
پديد گشته دو جرم سهيل و سى پروين * ميان دايرهء ماه و زير جرم سهاش
برنگ چون گل سورى است ليك نشناسم * چو من برابر او باشم از گل رعناش
به آتش رخ او ره كه يافت كز تف عشق * هزار جان و جگر سوخت زلف دودآساش
دل شكستهء تاريك ازو بدان جويم * كه مى نسب كند از زلفك سياه دوتاش
اگرنه دل چه دريغست از كسى كه بود * هزار جان مقدس فداى جور و جفاش
و له
چون بطبع پردلان افزون شود بر صلح جنگ * چون به نزد بيدلان بهتر شود از نام ننگ
از قوى دستى اجل گردد امل را پاى سست * در سبكدستى قضا گردد اجل را تيزچنگ