كز گرانسنگى گنجور سپهر آمده كوه * وز سبكسارى بازيچهء باد آمده حس
تو فرشته شوى ار جهد كنى از پى آنك * برگ توت است كه گرديده بتدريج اطلس
چنگ در گفتهء يزدان و پيمبر زن و رو * كآنچه قرآن و خبر نيست فسانه است و هوس
رو كه استاد تو حرص است از آن در ره دين * سفرت هست چو شاگرد رسنتاب از پس
اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سين * يعنى اندر ره دين راهبرت قرآن بس
و له
يكى بهتر ببينيد ايها الناس * كه ديگر مىشود عالم به هر پاس
دمى از گردش احوال عالم * نمىيابم نجات از دست وسواس
چو دل در عقدهء وسواس باشد * چه دانم ديدن از انواع و اجناس
كجا ماند جهان را روشنايى * چو خورشيد افتد اندر عقدهء راس
ترا ندهند هرچ از بهر تو نيست * بهر كار اين سخن را دار مقياس
سكندر جست ليكن يافت بهره * ز آب زندگانى خضر و الياس
نه سر بركرد اين كشت از دل خاك * چه سودش چون كند سر بر سر داس
چو دانه ديدى اندر خوشه رسته * ببين هم گشته زير آسيا آس
سخن كز روى حكمت گفت خواهى * جدا كن ناس را اول ز نسناس
و له ايضا
اى سنايى خواجهء جانى غلام تن مباش * خاك را چون دوست دارى پاك را دشمن مباش