غلام ديدهء خويشم كه هر نفس بارى * زياده است باقبال شهريارش آب
اگرچه تلخ كند كام چون سخن گويد * دل شكر شود از لعل مشكبارش آب
و له ايضا
چو چتر دعوى شب سايه از جهان برداشت * فلك از افسر خورشيد سايبان برداشت
سوار يكتنهء مهر چون برون آمد * به نيزه خال شب از روى آسمان برداشت
هزار حلقهء درع فلك به يك حمله * سپيدهدم به سر آتشين سنان برداشت
و له
آن را كه غمزهء تو ز كشتن امان دهد * اينست خونبها كه به ياد تو جان دهد
تيرى است فرقت تو كه پيكانش از اجل * در آتش دل آرد و آب روان دهد
بگشاى لب به خنده كه صفراى عشق را * تسكين اگر دهد شكر و ناردان دهد
شمعى است عارض تو كه پروانهء خرد * تن در عذاب او بدل ريسمان دهد
و له
مه ز اضطراب موج محيط فلك چنانك * گويى بر آب زورق سيماب مىرود
چرخ از فراق مهر دلفروز تا سحر * چون عاشقان دلشده در تاب مىرود
در گلشن شكفته خرچنگ عين ثور * چون چشم نيمخفته كه در خواب مىرود
گويى بطى است بر لب جوى مجره نسر * از آشيان پريده و در آب مىرود