در آب تيغ باشد و چون كارزار ديد * از چشمهاى تيغ برآيد علم زنان
صفراى خشك دارد بىعلت و ورا * دارد بخار چشمهء آب خضر زيان
تا گرسنه است هست ز دينار زرد روى * چون سير خورد ساخت ز سيماب طيلسان
با آنكه هست جملهء اجزاى او نظر * با آنكه هست جملهء اندام او دهان
از آن نظر نبينى در چشم او اثر * از آن دهان نبينى بر روى او نشان
برق سنان او چو شود كند روزگار * سوهان نرم باد به افسون كند فسان
يا بىشكفته گلشن او را به روز باد * بر ظاهرش بنفشه و بر باطن ارغوان
الماسوار روشن و تيز است و گرمرو * گويى كه هست زادهء طبع خدايگان
و له فى المرثية
اى در غم تو خلق به زارى گريسته * بر تو به نوحه ابر بهارى گريسته
تا گشته روح پاك تو همخوابهء مسيح * مريم دريده جيب و حوارى گريسته
آلوده رخ به خون شفق هر شب آفتاب * ازبسكه در حجاب توارى گريسته
در ماتم تو پردهنشينان آسمان * با دختران نعش به زارى گريسته
زهره گذشته بر در مشكوى خاص تو * بر گريههاى زار جوارى گريسته
بر طرهء بريدهء آهو و شان تو * در جوف نافه مشك تتارى گريسته
و له ايضا
اى مبارك بناى گردونساى * وى چو گردون زمينت آتشپاى
در هواى تو آسمان مانده * چون دل هجرديدگان در واى
نقشبندان پردهء جان را * نقش ديوار تست پردهگشاى
مردم آراى صحن تو چون عيد * دولتافزاى ظل تو چو هماى
قبهء گنبدت سپهر نهاد * هيكل بامت آفتابانداى
اعتدال بهار خانهء تو * چون نسيم صباست روحفزاى
ناطقه از در تو انگيزد * صورت طوطيان شكرخاى