مىكند آشناورى هردم * در كف خواجه محيط غلام
ايضا فى اللغز
آن چيست كه مىكند هم از تن * هر شب ز نهيب خويش جوشن
چون رمح قباى او كمرزاى * چون تيغ كلاه او سرافكن
تخت زر او ز جوهر سنگ * تاج سر او ز صلب آهن
چون روز فراق ظلمتانگيز * همچون شب وصل صبح دشمن
بس نادره تيزچشم و اعمى * بس شوخ زباندراز و الكن
تا هست جوان بود سرافراز * چون پير شود بود فروتن
شبها چو بنات نعش باشد * آبستن گوهر و سترون
برمىشكفد ز جان چو غنچه * سر مىكشد از زبان چو سوسن
چون مردم ديده مىنمايد * چشمش ز سواد شام روشن
از آتش وجد مىدراند * پيراهن زرنگار بر تن
در دردسر است از آن فشاند * از درد به سر گلاب و چندن
ماهى است كه گرد خويش بنهد * از دانهء اشك خويش خرمن
مرغيست كه تا پرش نسوزد * هرگز نپرد سوى نشيمن
هر شب به ثناى ركن دين هست * تا صبح زبان گشاده چون من
خورشيد قضات شمس اسلام * آن مهر لقاى مشترى فن
صدرى كه نسيم خلق او عطر * اقطاع دهد به مشك و لادن
ايضا فى اللغز
آن لعل چيست گوهر او زاده از دو كان * برق درخش او چو عرض در هوا روان
نوزاده خرقه پوشد و بالغ برهنه روى * افتاده پير باشد و برخاسته جوان
شوريدهايست آفت او از دل سبك * ديوانهايست بند وى از آهن گران
از دست هر خسيس خورد چوب بىگنه * وز باد ز مهرير شود زنده بىگمان