سنگ مهرت برزدم بر سينه تا شد سيم من * صبر و هوشم همچو سيم از سنگ كرد از من كنار
هست بىسيمى و بىسنگى و بىصبرى مرا * صبر و سنگ آن را بود كز سيم و زر دارد يسار
سيم و زر كم نايد آن را كز سر سنگ و خرد * خدمت خسرو كند چون سيم بر سنگ اختيار
شاه محمود آنكه بخشد سيم ناسخته به سنگ * زانكه چون سنگست پيش چشم جودش سيمخوار
سيمسيما تيغ او بر سنگ ناكرده هنوز * همچو سيماب از نهيبش سنگ گردد بىقرار
تير سيم اندود پيكان گر زند بر كوه سنگ * چو عرق سيم از مسام سنگ گردد آشكار
روزگار از تابش مه سيم رويا نذر سنگ * سيم خاك و سنگ گردد هم بگشت روزگار
سنگ گرداند خلافش سيم را بىطول و عرض * سيم گرداند وفاقش سنگ را بىانتظار
آفرين بر باد پاى سيمنعل سنگ سم * سنگ او دارد به لون از سيم و زر از سنگ عار
ماهپيكر نعل او از سنگ سيم آرد پديد * گرچه سيم اندر ميان سنگ سازد رهگذار
اى به سنگ قهر دشمن را بكشته همچو سيم * كرده محبوسش بسان سيم در سنگين حصار
سنگ سيم است از وجود تو كه شاخ از جود تو * گر به سنگ اندر نشانى ناورد جز سيم بار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 932
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٣٢