آرامگهش چون قصب شكر صافى * سرتاسر اطراف قصب پردهء شكر
هرگه كه پديدار شد از غصن زبرجد * چون عقد لآلي شد و چون مهرهء عنبر
صهباى عجب ساخت مگر دهر معالج * از بهر مزاج بشر اندرخور ديگر
از وى چو نديدند خيانت ز چه او را * برند چنان سر همه هم كهتر و مهتر
گفتى مگر اندر رگ او سوخته شد خون * ره كرد و بجوشيد و گره گشت به هم در
يا جمع شدند انجم ثابت به يكى جاى * گشتند همه محترق از چشمهء انور
اينها كه شنيدى همه هستند عجايب * آن گوى بلورين درخشنده عجبتر
چون صرهء با مهر همه پر ز قراضه * چون حقهء كافور در او غاليه مضمر
بر شكل يكى قبه سيمين كه ميانش * زنگى بچگان را همه بالين شد و بستر
يكنيمه چو صبح آمده رخشنده چو بيضا * نيمى شفقآسا شده با گوشهء احمر
بىعطر نباشد چو سر طبلهء عطار * بىخال نباشد چو جمالت بت كشمر
يا همچو يكى مجمر ياقوت و ليكن * آتش ز برون لخلخه اندر دل مجمر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 899
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٩٩