ساكن شده در آب روان گاه چو ماهى * گه تن زده اندر دل آتش چو سمندر
بىآب نباشد چو بط اندر وطن خود * خود اول نامش بط ازين گشت مقرر
ماليده تن او همه بر خاك و ليكن * نامش به حساب آمده با خاك برابر
بدر فلكآسا كه ز تأثير طلوعش * مجلس همه پرشكل هلالست سراسر
آن صورت رعنا صفت خوب نگر باز * چون چهرهء مشكين كه نشانى بهم اندر
بعضى چو بلور از وى و بعضى چو زمرد * بعضى چو عقيق از وى و بعضى شبه پيكر
آرايش ايام هم از آذر اعضاش * انواع منافع شده هر سال معطر
بعضى ز مرارت چو سر ابروى ممسك * بعضى ز حلاوت چو لب لعبت بربر
اندر حد فلسى اثر نور و ليكن * از بىبصرى مردمك ديده مكدّر
يك خيل ازو بر صفت نار مركب * يك فوج ازو بر صفت آب مصور
جمع آمده باهم چو حريفان موافق * محرم شده باهم چو نگاران سمنبر
زيشان بود انواع كرامات مهيا * زيشان بود اصناف سعادات ميسر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 898
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٩٨