و له ايضا
اى نور بناگوش تو خندان به قمر بر * طوبى لك ياقوت چو پوشى به درر بر
چون نقش تو در آينهء روح بخندد * نقاش خيال تو بگريد به صور بر
صد نافهء سربسته گشايد چو نشيند * عطار سر زلف تو بر باد سحر بر
از رشك تو بر ديدهء خورشيد زنم خاك * تا سايهء تو با تو نيايد به اثر بر
اى در چمن عشق تو چون سرو خرد را * هم پاىبهگل مانده و هم دست به سر بر
هم كوكب سيمين نه و هم كوكب زرين * از چشم و رخ من به كلاه و به كمر بر
من غزليات و قطعاته
چو لعلت خنده آغازد زهى برنوش ساغرها * چو جزعت ناوك اندازد خهى پرزهر پيكانها
تو در پشت پدر بودى كه از مهر تو دايهات را * بهجاى شير خون دل فرود آمد ز پستانها
* * *
مرد آزاده به گيتى نكند ميل دو كار * تا همه عمر ز آفت به سلامت باشد
زن نگيرد اگرش دختر قيصر بدهند * وام نستاند اگر وعده قيامت باشد
240 روحى شارستانى
از اماجد شعرا و اكابر فضلا بوده و ابو المظفر طمغاج خان را مداحى مىنموده در تذكرهء تقى الدّين اوحدى بعضى ابيات به نام او ديده و گزيده شد .
سه بوسه داد مرا يار بامداد بگاه * زهى حلاوت لب لا إله إلّا اللّه
ز تاب حلقهء زلفش زهى مذلت مهر * ز نور چهرهء خوبش خهى خجالت ماه