از ستم سيرت تراست فراق * باكرم خصلت تراست وصال
چون شهابى بتابش و به مضا * چون سحابى به بخشش و به نوال
نيست از نسل آدمت اكفا * نيست از اهل عالمت امثال
عنف تو وقت قهر باب سعير * لطف تو وقت مهر آب زلال
به تو آراسته همه آفاق * وز تو پيراسته همه اشغال
موكبت را كمينه فعل ظفر * مركبت را كمينه نعل هلال
نه هنرمند چون تو وقت سخن * نه عدوبند چون تو گاه قتال
از بنان تو دفع هر افلاس * از بيان تو رفع هر اشكال
مدتت را مباد وهم فنا * عدتت را مباد سهم زوال
و له
تا شد دلم به مهر بتان مايل * خواب و قرار گشت ز من زايل
بىخواب و بىقرار شود ناچار * هر دل كه شد به مهر بتان مايل
يا رب شبى بود كه من و دلبر * باشيم جمع گشته به يك منزل
جز شرم و جز مروت و جز تقوى * نامانده در ميانهء ما حايل
برگرد زين ره اى دل و از دل كن * اقبال بر ثناى شه مقبل
و له ايضا
حسد برد ز علو مآثر تو اثير * خجل شود ز نسيم شمايل تو شمال
عدو چو سوى ديار وليت قصد كند * اجل دواسبه رود سوى او به استقبال
هوا بخندد ز آثار زينت اعلام * زمين بلرزد ز آشوب حملهء ابطال
ز عكس ابيض و ازرق هوا نجومنجوم * ز نعل ادهم و اشهب زمين هلالهلال
چو لاله گردد از زخم خنجر تو قفار * چو سرمه گردد از سم مركب تو جبال
تبارك اللّه از آن بارهيى چو بارهء تو * كه با سكون جبالست و با مضاى خيال
گزيدهتر به نژاد و ستودهتر بنهاد * ز بور بيژن گيو و ز رخش رستم زال