و له ايضا
ببزم و عزم و حزم و رزم گويى عاريت دارى * كف از حاتم هش از رستم تن از بيژن دل از حيدر
به خشم و حلم و عفو و طبع بردارد اگر خواهد * رگ از خاك و تك از باد و نم از آب و تف از آذر
جهاندارا سپاه و خيل و فوج و لشكرى دارى * دل از آهن تن از جوشن بر از خفتان سر از مغفر
شده ملكت به تو خوب و بديع و تازه و زيبا * چو طبع از باغ و باغ از شاخ و شاخ از برگ و برگ از بر
به خشت و تيغ و تير و شل گرفته پيش تو آرند * پلنگ از شخ هژبر از كه نهنگ از بحر و شير از بر
همى تا رنگ و بوى و خلق و نام تو پديد آرند * زر از سيم و مى از تاك و خز از شال و گل از عنبر
مبادا خالى و فرد و تهى و دور خسرو را * دل از شادى لب از خنده كف از جام و سر از افسر
در مدح سلطان اتسز خوارزم شاه گفته
زهى فروخته روى تو در جهان آتش * زده غم تو مرا در ميان جان آتش
اگر برآرم از اندوه عشق تو نفسى * بگيرد از نفس من همه جهان آتش
نماند زاتش دل آب چشم و ترسم از آنك * بهجاى آب ز چشمم شود روان آتش
برتر است ز بيداد در ميان خارا * دل مراست ز تيمار در ميان آتش