چون انتقال كرد بهسوى جوار حق * در حال از آن سپاه خزاين نماند اثر
گر شعر بو المعالى حاصل نداشتى * كى دادى از معالى او بعد ازو خبر
فى الحكمة و الموعظة و النصيحة
جهان سراى غرور است نى سراى سرور * طمع مدار سرور اندرين سراى غرور
فساد دين همه در جمع خواسته است ترا * هميشه همت در جمع خواسته مقصور
ز حال عقبى چون گمرهان مشو غافل * به مال دنيا چون ابلهان مشو مغرور
مده به دنيا عقبى كه عاقلان ندهند * بدين سفينهء ظلمت چنان حديقهء نور
تو در معاصى و حور و قصور دارى چشم * بدينطريق نيايد به دست حور و قصور
به خير كوش كه الا به خير نتوان يافت * نعيم روضهء خلد و نسيم طرهء حور
بساز كار كه وقت رحيل نزديكست * مدار آنچه نه دور است از دل خود دور
ز بارگاه الهى رسول مرگ اين بس * كه عارضين چو مشك تو گشت چون كافور
از قصيده محذوف الالف اوست
خسرو مسلكبخش كشورگير * كه ز خلقش به عدل نيست نظير
قصر مجد و شرف بدوست رفيع * چشم فضل و كرم بدوست قرير
نه چو قدرش علو شمس و قمر * نه چو خلقش نسيم مشك و عبير
همتش هست همچو چرخ بلند * فكرتش هست همچو بدر منير
نيست جز عين صدق و صورت حق * هرچه دستش همىكند تقرير
نيست در عقد در و عقده سحر * هرچه دستش همىكند تحرير
هرچه بخشند بحر و كوه به عمر * هست در جنب بخشش تو حقير
بيضهء مملكت به تست مصون * روضهء مكرمت ز تست نضير
همت تو ز روى رفعت و قدر * برده بر گوشهء سپهر سرير
وقت بخشش ز دست مكرم تو * بحر قلزم همىخورد تشوير
چرخ در جنب قدر تو چو زمين * بحر در پيش دست تو چو غدير