رويم از چين چو بندگاه قباست * پشتم از خم چو حلقهء كمر است
شهريارى كه سايهء حفظش * تير احداث چرخ را سپر است
دست او هست در سخا شجرى * كه ايادى ثمار آن شجر است
كف كافى او همه كرم است * دل صافى او همه هنر است
اندرين فرجهء سپهر و زمين * دل چه بندى نه جاى مستقر است
پدرست آن و ليك بىنفعست * مادر است اين و ليك با ضرر است
جاى بخشايش است فرزندى * كز چنين مادر و چنان پدر است
گنج و رنج و توانگر و درويش * هرچه در عالم است درگذر است
و له ايضا
نتيجهيى ز خلاف تو در دم عقرب * لطيفهيى ز وفاق تو در دم زنبور
همه نهاد تو مجد و به مجد نامعجب * همه سرشت تو جاه و به جاه نامغرور
به حسن سعى تو در شرع صد هزار فتوح * به جد تيغ تو در كفر صد هزار فتور
چو با حسام شود دست صفدران موصول * چو از نيام شود تيغ سركشان مهجور
ز خون كشته شود صورت زمين محجوب * ز گرد حمله شود چهرهء فلك مستور
ز باد كينه چراغ رجا شود كشته * ز تف حمله مزاج هوا شود محرور
حسام تو كند آن لحظه بر زمين پيدا * ز شخص كشته جهان و ز خون خسته بحور