اگر بر آتش و بر آب بگذرى گردد * به زير پاى تو نسرين و عبهر آتش و آب
و گر در آتش و در آب بنگرد خلقت * شود معنبر و گردد معطر آتش و آب
همه علوم جهان مضمر است در دل تو * چنان كه در دل خاراست مضمر آتش و آب
همان كند فزع تيغ و هيبت رمحت * به بدسكال كه بر موم و شكر آتش و آب
حسام تست به صورت چو آفتاب و ليك * گرفته دارد چون كوه در بر آتش و آب
بر حريق حسام و رحيق انعامت * بود معطل و باشد مزو آتش و آب
به عهد تو نكنند آنچه كردهاند همى * ز حرق و غرق به ايام ديگر آتش و آب
چو تو بكينه برآهنچى از نيام حسام * ز باختر برسد تا به خاور آتش و آب
بدان زمان كه ز شمشير صفدران گيرد * همه بسيطهء آفاق يكسر آتش و آب
يلان معركه و سركشان هيجا را * گرفته از تف و خون درع و مغفر آتش و آب
در آن مقام بر اشخاص دشمنان بارى * ز نوك نيزه و از صدر خنجر آتش و آب
خدايگانا تا كى ز حرب كز تيغت * گرفت عرصه هر هفت كشور آتش و آب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 825
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٢٥